مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
6
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آن صنعتى نيست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هفتاد و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، مرد عجمى ، گفت : اى فرزند ، صنعتى دانم كه بهترين صنعتهاست . خلقى بسيار آموختن آن صنعت از من خواستهاند . من آن صنعت به كسى نياموختهام . و لكن همىخواهم كه آن صنعت به تو بياموزم و تو را پسر خود گيرم و تو را از مال دنيا بىنياز گردانم و ترا از رنج آتش و زغال و دم و از زحمت پتك و سندان خلاصى دهم . حسن گفت : اى خواجه ، كى آن صنعت به من ياد خواهى داد ؟ عجمى گفت : فردا نزد تو آيم و مس از بهر تو زر خالص گردانم . حسن از اين سخن فرحناك شد و عجمى را وداع كرده ، بنزد مادر خود رفت و بمادر سلام داده ، بنشست و خوردنى بخورد . ولى از سخن عجمى مدهوش بود و فكرت هميكرد . و مادرش حالت او بپرسيد . او حكايت بازگفت . مادرش گفت : اى فرزند ، زينهار كه سخن مردمان بنيوشى ، خاصه عجمها . كه هرگز بر سخن ايشان اعتماد مكن كه در كارها تقلب كنند و بحيلت كيمياگرى ، دام بر مردمان نهند و مالهاى ايشان بگيرند . حسن گفت : اى مادر ، ما فقيريم . ما را چيزى نيست كه بدان طمع كند و دام بر ما نهد . اين مرد ، شيخى است صالح كه خداى تعالى دل او را به من مهربان كرده . مادرش از خشم خاموش شد . ولى حسن را خاطر بحكايت عجمى مشغول بود و آن شب از غايت فرح ، خوابش نبرد . چون بامداد شد ، بسوى دكان بازآمد . و هنوز دكان نگشوده بود كه عجمى پديد شد . حسن بر پاى خاسته ، خواست كه دست عجمى ببوسد . عجمى او را منع كرد و گفت : اى حسن ، دم بگذار و كوره بنه و آتش بيفروز . حسن چنان كرد . عجمى گفت : اى فرزند ، در نزد تو مسى هست يا نه ؟ حسن گفت : طبقى شكستهء